من آرشام متولد آذر ماه سال 1367 .اهل مشهد هستم
این وب رو تو یکی از روز های سرد زمستون راه انداختم. و هیچ هدف سیاسی اقتصادی و... ندارم.واسه دل خودم می نویسم .همین
_______________
آرشام نامی است از زبان پارسی باستان . تلفظ درست این اسم ارشامه بوده‌است. ارشام شاه پارس و فرزند آریارامن و پسرعموی کمبوجیه اول پدر کورش دوم بوده‌است.

زمستان 14089 اهورایی

7032 میترایی

6760 آشــوری

3748 زرتشتی


yahoo id : arsham367
yahoo mail : arsham367@yahoo.com
خوب بودن آنقدر ها هم سخت نیست !
  :: مدیر وب سایت : آرشام
آرشام (نویسنده این وبلاگ)رو چطور آدمی میبینی؟








» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

دهه شصت....(دلم اون روزا رو میخواد*)
یعنی شیفت صبح آخره حال و شیفت بعدازظهر ضدحال!
یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن!
یعنی بخاری نفتی و مكافات روشن كردنش!
یعنی تمبرهندی دونه ای 5 تا تك تومن!
یعنی بوی نارنگی و سیب قاچ شده تو كیف!
یعنی بستنی خوردن و تكراره "مامان بستنیش خوشمزه تره"
یعنی آدامس های سین سین و پرستو، عكس بازی تو كوچه ها!
یعنی میكرو، آتاری، سگا ساعتی بیست تومن!
یعنی ویدئو قاچاقی كرایه كردن و یواشكی شو دیدن!
یعنی صف طولانی روغن كوپنی!
یعنی كلاس تابستونی و جهشی درس خوندن!
یعنی ته كلاس تنبل ها، ردیف جلو بچه زرنگا!
یعنی صدآفرین، هزارآفرین، كارت تلاش!
یعنی زنگ های اول ریاضی، زنگ های آخر انشاء و تاریخ مدنی!
یعنی تلویزیون سیاه سفید و سه تا شبكه!
یعنی كلاه قرمزی و آقای مجری!
یعنی بستنی توپی، پفك زاغك و جایزه های توش!
یعنی بادكنك شانسی!
یعنی كرسی و 6 نفر زیرش سر وكله زدن!
یعنی انباری و انواع ترشی و بوی نم!
یعنی نوار كاست و آهنگ سر زنگ مدرسه، میگم این درسا بسه...!
یعنی خوردن شلغم و لبو جلوی مدرسه!
یعنی مشق شب نوشتن با دوتا مداد...مشكی، قرمز!
یعنی موضوع انشاء "تابستان خود را چگونه گذراندید؟!"
یعنی پوشیدن لباسای چندسال پیش بابا و فك وفامیل!
یعنی لواشك پهن كردن تو سینی و گذاشتن رو پشت بوم!
یعنی خوردن كشكك تو روزهای برفی و تعطیل مدرسه!
یعنی زنگ تفریح و دزدو پلیس!
یعنی خاله بازی و دعوت كردن هم بازیها به خونه!
یعنی از رو هر غلط املایی ده بار نوشتن!
یعنی آخر فیلم تو سینما دست زدن و سوت كشیدن!
یعنی نوبتی خونه عمه و خاله و دایی و عمو رفتن یك شب درمیون!
یعنی خرپلیس، فوتبال دستی، یه قل دو قل، قایم موشك، بالا بلندی!
یعنی كلاسی 45 نفر هر نیمكت سه نفر!
یعنی چسبوندن لاله ی گل رو ناخن و لاك زدن!
یعنی زن همسایه رو خاله صدا كردن!
یعنی دوست داشتن، دوست داشته شدن، صفا، صمیمیت...یعنی عاشقی دركنار حیاء و ادب!
یعنی...

بعد نوشت....


خیلی ها هنوز نمیدونن وقتی هی گفته میشه دهه شصت یا دهه شصتی كه میگن منظور چیه! خواستم گوشه ای ازش رو بگم تا شاید درك كنن،شاید...!


::
:: مرتبط با: نوستالژی نوشت...! , اعتراف نوشت! , تاپ نوشت! , دل نوشت , مهم نوشت ,
نویسنده : چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
هر شب تنهایی ....
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
 پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رف
ت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکر
ی به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند
 و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کن
د و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.
پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن
خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود
و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره
 به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن،
لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

  قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید....


::
:: مرتبط با: تاپ نوشت! , دل نوشت , مهم نوشت , روز نوشت! ,
نویسنده : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
مادرم روزت مبارک...

مادر داشتن برای ما عادت است

مادر هست و همیشه هم هست،جلوی چشمان ما هست ونیست


وآنقدر همیشگی که او را احساس نمیکنیم مثل نفس کشیدن،مثل


پلک زدن،مثل جریان خون توی رگ


ومادر جاری است و حسی که میپراکند و آسایشی که منتشر میکند


و حضورش آنقدر بزرگ است و نزدیک که او را نمیبینیم

::
:: مرتبط با: اعتراف نوشت! , تاپ نوشت! , دل نوشت , مهم نوشت , روز نوشت! ,
نویسنده : جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391
خاطرات سربازی 1

یادمه تو سربازی  یه جمله ای تو یکی از کتابها نوشته بود،

خیلی از مدرس ها هم تاکید داشتن :


وظیفه ی نگهبان : هر پست را مهم ترین پست و هر لحظه را خطرناک ترین لحظه بداند.

مطمئنا نمیتونید تصور کنید به یادآوردن این جمله، وقتی که سر پست هستی

و زیرتو پتو پهن کردی، برا خودت بالشت درست کردی

و با خیال راحت گرفتی خوابیدی؛ چقدر خنده آوره !


از کتاب خاطرات سربازی آرشام جلد 2 صفحه 324



::
:: مرتبط با: سرباز نوشت...! , نوستالژی نوشت...! , اعتراف نوشت! ,
نویسنده : پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391
گربه های این دوره زمونه...!

دقت کردین این گربه ها هم آدم شدن واسه ما ؟


قبلنا هیبتی داشتیم.از دور پخ میکردیم 3متر رو هوا بودن،


حالا از کنارمون رد میشن،نگاه معنادار چن ثانیه ای هم میکنن!


همینمون مونده به نشانه افسوس سرم تکون بدن....




::
:: مرتبط با: اعتراف نوشت! , دل نوشت , روز نوشت! ,
نویسنده : یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
پیرمرد....

مش کریم من اومدم از همین الان شروع کن

 دلم پره واسم بگو مثل دفعه قبل که کلی حرف زدی برام


بگو از قدیم ترا   برام از زندگی بگو از حرفهایی بگو که میشه دل بدی بشون

از بوی خاک خیس زیر نور ماه بگو   از لالایی بگو صدای بابایی بگو  

http://bornanews.ir/EditorPics/New/9008/bashgah/YARGHOLI/715310_orig.jpg

   از باقالی فروش خسته با گاری بگو   از بازیای رویایی آتاری بگو

  
از قره قروتای شور بازاری بگو      
از دایی ها که کوچیکا رو کول میکنن
 

از اون شیشه هایی که با توپ خورد میشدن


از جوجه رنگی ،دوچرخه زنگی          دست کثیف بعد رد خط زنجیر بگو 


از اون گوریل که با آدما تورگی بود        
از اون پلنگی که نمیکشت و صورتی بود 

پیر مرد چی شده چرا تو داغونی؟          
پیر مرد داد بزن چرا انقدر آرومی؟

بوته های باغچه همه خشک شدن چی شده؟


بگو هنوز زنده ای و منتظربارونی...

نگفتی چشام قراره نم بگیره   نگفتی دلم قراره غم بگیره


پیره مرد چی شده چرا تو داغونی؟
بلند شو داد بزن چرا انقدر آرومی؟
بوته های باغچه ها دیگه خشک شدن
پاشو داد بزن بگو منتظر
بارونی...


::
:: مرتبط با: نوستالژی نوشت...! , تاپ نوشت! , دل نوشت , مهم نوشت , روز نوشت! ,
نویسنده : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391
سیاست ...
نگاهت مرا تحریم می کند

حتی دریغ از کمی دیپلماسی

در این عشق (به قول بعضی بی پدر مادر)...

کمی به قلبت سیاست بیاموز

تا بفهمد:

دلبری هم یعنی جنگ


با تشکر از :پرانتز خالی


::
:: مرتبط با: اعتراف نوشت! , تاپ نوشت! , دل نوشت ,
نویسنده : سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
خدمت سربازیم تموم شد....

سلام دوستان بالاخره خدمت سربازیم با هر سختی و تلخیش


و البته گاهی اوقات شیرینیش تموم شد

سربازی

اما شاید تلخ ترین اتفاقی ک توی دوران خدمت واسم اتفاق افتاد

.فوت شدن یکی از فرمانده هامون بود

که خدمت سربازی رو به کامم تلخ کرد...

این هم یکی از خان های بزرگ زندگیم بود ،مثل یه کوه بزرگ بود 

واسم که فتحش کردم.

پیش به سوی کوه ها و خان های بعدی....



خب اینقد میگین منو دوس دارین .. یه کار خوب واسم پیدا کنین!!!!



::
:: مرتبط با: سرباز نوشت...! , نوستالژی نوشت...! , دل نوشت , مهم نوشت , روز نوشت! , آلبوم عکس های من ,
نویسنده : شنبه نهم اردیبهشت 1391
تنبیه نوشت...!


* نمیدونم فقط منم که وقتی  واسم اتفاق بدی می‌افته بلافاصله فکر میکنم

 

تنبیهی از طرف خدا بوده و همۀ اشتباهاتم ردیف میشن جلوی چشمم

 

 یا همه همینطورین؟!



::
:: مرتبط با: روز نوشت! , بیخودی نوشت! ,
نویسنده : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391
 

 


آخرین عنوان های مطالب